شــهر فرشــــــته

اینجا سرگرمی تا ابد ادامه داره! یه وبلاگ که هیچ وقت قدیمی نمیشه! جایی دیدی؟ نه؟ پس بیا اینجا!

شــهر فرشــــــته

فاطمه حورا
شــهر فرشــــــته اینجا سرگرمی تا ابد ادامه داره! یه وبلاگ که هیچ وقت قدیمی نمیشه! جایی دیدی؟ نه؟ پس بیا اینجا!

یه چیز جالب

سلام به همه.

اومدم با یه چالش.

البته چالش که نه...

حالا!

یکی از عدد های زیر رو انتخاب کنید

1

2

3

4

5

6

7

8

9

0

. ( اضافه کاری )

تو کامنت ها بگو کدوم رو انتخاب کردی تا راز مهمی رو درموردت بگم...

( توجه: ممکنه درست نباشه )



تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 16:45 | نویسنده : فاطمه حورا |

واقعا نمی دونم چی بگم

سلام

.

.

.

.

کار دارم خداحافظ

.

.

.

.

.

ببخشید دیگه...یکم پست مسخره ای شد

می خواستم بهتون بگم من هنوز چک می کنم هاااا



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ | 10:13 | نویسنده : فاطمه حورا |

سرود بهم معرفی کنییییییییییید🙈

خب دو روز دیگه تولدمه ( عه چیز ببخشید جشن تکلیفمه اهم اهم😐 )

حتما با خودتون فکر می کنید که چه هدیه ای می تونید بهم بدید؟ ( البته فقط یه درصد احتمال داره😐 بگذریم😐 )

خب ساده ست...یه سرود بهم معرفی کنید که تو جشن تکلیفم بذارم!!

بجز:

بهترین دختر دنیا

دختر آرمانی

دختر آرمانی2

به هوای امروز

.

.

.

اینا رو دانلود کردم...شما بقیه رو بگید.

آها راستی جشن فرشته ها یک و دو رو هم دوست نداشتم...دیگه اگه چیز دیگه ای می شناسید بگید...خداحافظ😐


برچسب‌ها: کمک

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ | 18:33 | نویسنده : فاطمه حورا |

فرق امتحان فارسی کلاس دوازدهم با امتحان فارسی ما🤣

کلاس دوازدهم:

نمی دونم، کسی نمونه سوال داره؟

امتحان ما:

با کلمات زیر جمله بسازید:

شِکَر:

شُکر:

کدام کلمه ها را می توان به طور دیگری هم خواند؟

شکر تار در متر ناخن سیر

🤣🤣🤣🤣🤣 آخه چرا؟؟؟🤣🤣



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ | 22:4 | نویسنده : فاطمه حورا |

ولاگ ماشینی🚘

دارم با گوشی عمه ام می نویسم و الان هم بیرونیم و ماشین داره حرکت می کنه و همش دارم پاک می کنم چون دستم تکون می خوره. نمی دونم کجا می خوایم بریم تا قبل این جشن تکلیف دوستم بودم. خوابم میاد... راستی اولین بارمه دارم تو ماشین براتون می نویسم. خوبه؟ خودم که داره خوشم میاد😁 الان پشت چراغ قرمزیم. عه سبز شد. اووو چقدر گل😅❤ داداشم هستن، مامانم و عمه م هم هستن‌. همه دارن باهم حرف میزنن ولی عمه م ساکته. منم دارم با شماها حرف میزنم🥰 چقدر تاریک شد. عه نور اومد. نه تاریکه. آهااا بخاطر درخت هاست.. الان نور خوب شد. خب من چیز می خورم...شیک شکلاتی. نمی دونم شیک چیه ولی خوشمزه به نظر میاد. وااای من با چادرم چیکار کنم؟ می ترسم بریزه. نه خب چادرم رو در میارم. اول یکم ازش می خورم کم بشه بعد دوباره میزنمش. الان هم دارم رو شیشه نقاشی می کشم🤣 خب دیگه واقعا اتفاقی نمیفته که بگم.اوووو خودشون برامون میارن سفارش روووووو..... عه عه ماشین سبز آبی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 داداشم مردن🤣دلشون می خواد😂 ولی واقعا رنگ خوبی داشت.

خب وقتی کلمه ی داشت رو نوشتم ساعت پنج بیست دقیقه بود و گوشی رو خاموش ردم چون چیزی نبود که بنویسم ماشین حرکت نمی کنه. عمه م از یه ماشین سیاه خوشش اومد🤪 من و داداش ح داشتیم رو شیشه پشتی ماشین چیز میز می کشیدیم. من هم داشتم می گفتم که تنها حروف انگلیسی که بلدم À هست که به فارسی میشه آ و اَ. من دیگه حرفی ندادم ساعت پنج و سی و شش دقیقه ست.

حب خب الان پنج و پنجاه و دو دقیقه ست. من شیک م رو خوردم و واقعااااااااا خوشمزه بود ولی...

خیلی شیرین بوووووود🤕 نا نصفه تونستم بخورم😔 دونات هم خوردم خیلی گرم بود. واااای امروز بیش از حد شیرینی خوردم. دارم می ترکم. خب دیگه داریم میریم خونه. عهههه نههه نمیریم. اووو ماشین عروسو🤩😍 وای خیلی دوستش داشتم خیلی ساده و خوب بود. رسیدیم به آرزوی همه ی کسانی که در این ماشین هستند....سطل زباله!😂 همه چیزمون رو بندازیم...تموم شد! خب دیگه رفتیم.میگماااااا دقت کردید وقتی از دور پل رو نگاه می کنیم شبیه آ انگلیسیه؟ منظورم A هست. خیلی جالبه من همین الان فهمیدم. خب ولاگ مون داره تموم میشه. خیلی خوش گذشت شما هم با خودتون تصور کنید همچین جایی هستید و بهم بگید چه احساسی داشتید؟ خب دیگه پایان ولاگ...خداحافظ!



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ | 17:13 | نویسنده : فاطمه حورا |

۷ روز دیگه جشن تکلیفمه

خب خب زرنگایی که عنوان رو خوندین!! حتما می دونین قراره چی بگم...

۷ روز دیگه جشن تکلیفمه!🤩

دارم مثل پروانه های بالا بال درمیارم!

و مثل پروانه ی زیر رنگی رنگی میشم!

( اگه می خواید می تونید از پروانه ها بردارید )😉

لباس خریدم، همه چیز خریدم و بی نهایت آماده م!🙈

واقعا نمی دونم چرا انقدر ذوق دارم!🤩

دعاتون می کنم...🤲



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ | 16:57 | نویسنده : فاطمه حورا |

نماز صبح برای اولین بار! مگه میشه؟

امروز مدرسه حضوری بود و به طرز معجزه آسایی شیش صبح بیدار شدم! واقعا برام عجیبه😂

خلاصه بلند شدم نماز خوندم چون اصلا خوابم نمیومد.

ولی ریحانه ساعت هفت نمازش رو خوند😐

ببینم تا اون موقع هم وقت بوده؟🤔

حالا چیز عجیب تر!👇

آخه این دختر مگه مدرسه ش ساعت چنده؟؟؟ هفت باید از خونه بزنه بیرون!!! ( به قول مامانم )



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ | 20:17 | نویسنده : فاطمه حورا |

آنی شرلی در گرین گیبلز ( نمی دونم اسم دقیقش چیه و حوصله ندارم برم نگاه کنم )

سلام بچه ها. کسی کتاب آنی شرلی در گرین گیبلز رو خونده؟ خوشتون اومده؟ اگه می خواید تو کامنت ها بگید ببینم چقدر باهم فرق داریم



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ | 20:7 | نویسنده : فاطمه حورا |

شکارچیان شیاطین کی پاپ

سلام.

یه فیلم براتون آوردم می تونم بگم بهترین فیلمیه که تاحالا دیدم، خیلی قشنگه و دیشب دوبار دیدمش؛ خیلی فیلم خوبیه.

اسم: تو عنوان ( اسمش این نیست ها😂😂😂)

درمورد یه دختره به اسم رومی که با شیطانی ها می جنگه همراه با دوستاش زویی و میرا

آهنگ هایی هم درباره ی امید می خونه. درواقع رومی خودش هم یه شیطانه، اما یه شیطان خوب! این رو هم زویی و میرا مخفی می کنه ولی آخر داستان کل شهر می فهمه و رومی می فهمه باید از اول به دوستاش اعتماد می کرد! در آخر رومی می تونه یکم استراحت کنه و همین درضمن قبل اینکه کسی بفهمه شیطانه دور حموم عمومی رو خط کشیده و همین باعث حرص دوستاش میشه😂😂😂😂😂😂😂😂


برچسب‌ها: معرفی انیمیشن های زیبا

تاريخ : یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ | 16:31 | نویسنده : فاطمه حورا |

معرفی سرود4

یه سرود پیدا کردم به اسم:

شاه مردان:یه تیکه از سرود:تو شاه مردانی یا علی عشق زهرا علی علی مولا علی نظری یا علی مولا ساقی کوثری نفس پیغمبری شیر حق حیدی نظری یا علی مولا. تیکه ای خیلی دوست دارم: خدا تا آفریدش به خودش آفرین گفت ازش آیه به آیه واسه روح‌الامین گفت



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ | 20:41 | نویسنده : فاطمه حورا |

هیجان

سلام❤︎

وای برای فردا خیلی هیجان زده م نمی دونم چرا ولی دوست دارم بخوابم خوابم نمی برهههههههه😴❌

وای خدا چیکار کنم دعا کنید شب بتونم بخوابم راستی چهارشنبه مشق هام رو نوشتم✎

شما هم مثل من بعضی وقت ها بی دلیل هیجان زده میشین؟💫

حس می کنم شبیه آنه شرلی شدم👩‍🦰


موضوعات مرتبط: عجیب و غریب

تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ | 20:23 | نویسنده : فاطمه حورا |

آخه چرا؟؟؟😭

سلام. یه بارداستان رو نوشتم و همش پرید کپی کرده بودم ولی یادم رفت یه شکلک کپی کردم دیگه رفت. اگه با گوشی می نوشتم می موند، ولی چون الان با لپ تاپم همش پرید. خیلی طولانی هم بود، می خواستم یه تغیری بهش بدم بذارمش تو یه پست دیگه ولی همش رو از دست دادم😭😭😭😭😭😭

تازه متوجه شدم!



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ | 11:46 | نویسنده : فاطمه حورا |

غافلگیری!

اگه کسی دقت کرده باشه، می بینه من توی جواب به یه کامنت نوشتم چه نظر ها دوتا بشن چه نشن، من یه غافلگیری دارم. راستش من با خودم قرار گذاشته بودم اگه یکی بود درمرود شخصیت ها بگم ولی اگه دوتا شد در مورد داستان بگم. پس فکر کنم همه تون بپرید تو ادامه...نه؟😉


برچسب‌ها: معرفی داستان ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ | 14:33 | نویسنده : فاطمه حورا |

داستان جدید در حال راه اندازی😂

دارم داستان جدید می نویسم... اگه حداقل دو نفر

بگن بگم (😂) داستان درمورد چیه میگم😂

و اون وقت می تونید بگید همون موضوع خوبه یا عوضش کنم

زمان تا دو روز دیگه

اگه کسی نگه یا یه نفر بگه نمیگم هااا

می مونه برای وقتی که شروع کردم داستان رو نوشتن



تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 22:1 | نویسنده : فاطمه حورا |

خدایا!!!

وای الان تازه فهمیدم رنگ اصلا معلوم نیست😂😂😂

ببینید رنگ لباسم این رنگ بوده:

این رنگی. قشنگه؟

ولی یکم مات تر. گفتم دیگه.



تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 21:40 | نویسنده : فاطمه حورا |

روضه

خب خب امروز روز تعطیله و طبقه پایین روضه بود. خیلی خوش گذشت دوستام اومدن ولی خیلی روضه ی کوتاهی بود. اما خوب بود منم یه پیراهن بلند خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی خوشگل پوشیدم خیلی دوستش دارم هنوز تنمه آستینش مروارید داره یادتونه برای روضه ی خودمون یه لباس مشکی مرواریدی پوشیدم؟ این مثل همونه ولی به جای جلوش آستینش مروارید داره و سرمه ای هم هست نه مشکی. من هرچیزی درمورد روضه می نویسم رو می تونید توی قسمت برچسب ها قسمت روضه بخونید.

رنگ لباسم:

معلوم نیست! بنظر سیاهه! بذارید یه کار دیگه می کنم

یکم مات تره...رنگش رو نمی تونم پیدا کنم.

خلاصه مروارید هاش هم مشکی ان و خیییییییییییلی خوشگلن.

مقنعه م هم خیلی خوشگل بود به لباسم میومد واقعا ست نبودن ولی باهم خیلی خوشگل می شدن.....

این رنگیه

باز یکم مات تر...

اینجا همه رنگ هاش روشنه. خب دیگه...راستی من خونه خودمون نیستم طبقه پایینم. من میرم بخوابم ظهر بخیر ( معنی خوابیدن رو میده یا بیدار شدن؟😐🤐)


برچسب‌ها: روضه

تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 15:18 | نویسنده : فاطمه حورا |

اینترنت ضعیف=کلاس مجازی بی کلاس مجازی!

امروز اینرنتم ضعیف بود و صوت های زنگ فارسی که برای خانم می فرستادم، ارسال نمیشد. نتونستم برم تو کلاس و به جاش رفتم طبقه پایین. مطمئنم هیچ کس نمی تونه حدس بزنه الان دارم با لپ تاپ کی براتون می نویسم!

زمان میدم.

1

2

3

4

5

زمان تمومه!

دارم با لپ تاپ عمه م براتون تایپپپپپپپ می کنم!

و راستش رو بخواین همشششششششششششش دارم دنبال کلید پ می گردم!

نمی دونم چیشد که این همه حرف اومد تو ذهنم!

ولی الان باید لپ تاپ رو ببندم حرف هام بمونه برای بعد. خداحافظ



تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ | 17:43 | نویسنده : فاطمه حورا |

معرفی سرود3

خب خب من کلی سرود جدید پیدا کردم.

یک: یه یا ابوالفضل بگو ابوالفضل_____یه تیکه از سرود: یه یا ابوالفضل بگو ابوالفضل یه یا ابوالفضل بگو ابوالفضل یه یا ابوالفضل بگو ببین چه ها می کنه کار صد دعا می کنه درد ها رو دوا می کنه گره هاتو بده دست ابوالفضل گره وا می کنه. تیکه ای که خیلی دوستش دارم: ای جنبه ابوالفضل. ماه من نداره وطن فاطمه ش با عباسه سربند حسین رو سرم فاطمه ش با عباسه

دو: دنیام فاطمه_____یه تیکه از سرود: دنیام فاطمه....می خوای داد بزنم تا همه بشنون تنهام فاطمه نمی تونم بایستم از بعد اون روز رو پام فاطمه...می بینی تو جوونی داره می لرزه دستام فاطمه. تیکه ای که خیلی دوستش دارم: سقف خوووونه رو سرم، شده آواااااار دست علی رو بگیر حرف رفتن و نزن. دست بردااااار دست علی رو بگیییییر.

سه: نازنین رقیه_____یه تیکه از سرود: نازنین رقیه...نازنین رقیه...کربلا میرم من جای تو اربعین رقیه...از توی آسمونا ما رو هم ببین رقیه...نازنین رقیه....بانو رقیه...فاطمیه شده روضه ی تو مو به مو رقیه...یکم از خودت برای شامیا بگو رقیه....بگو رقیه. تیکه ای که خیلی دوستش دارم: من دیگه اون رقیه ایییی که واسه تو ناااااز بکنهههه...نمییییشم...اونی که با نوااااازش...تو چشماشو باااااز بکنه،نمییییشم...

چهار: حرم رقیه_____یه تیکه از سرود: هرجا که به پرچمش نگاه تو افتااااد...حرم رقیه ست...تنها حرمی که روضه خون نمی خوااااااد... حرم رقیه ست... اومدم زیارتت با گریه...با زاری....تو هنوزم وسط بازاری...خیلی روضه ی نخونده دارییییی....واااااااااااااااااااای. تیکه ای که خیلی دوستش دارم: بسووووووووز ای دل...جونی نمونده به تن رقیه....آتیش گرفته دامن رقیه....تفریحشونه زدن رقیه...

امیدوارم گوش بدید و لذت ببرید😘😘😘


برچسب‌ها: معرفی سرود

تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ | 23:44 | نویسنده : فاطمه حورا |

سلام!

سلام سلام! سلام به تویی که داری این پست رو می خونی! حتما داری با خودت میگی چیشد که من اومدم! خب حق داری!

بذار یه توضیح درست حسابی بهت بدم....👇👇👇

بذار نفس بگیرم که قراره حسابی تایپ کنم....هااااااااااا ( نفس نگه داشتن )

شرووووووووع👇👇👇

کلاس هامون مجازی شده فردا هم مجازیه امروز هم مجازی بود خیلی بد گذشت منم دوستم ریحانه رو ندیدم هی چکدوم از دوستام رو ندیدم و ناراحت شدم از کلاس مجازی خوشم نمیاد آخه کی خوشش میاد گفتم الان که فقط خودم خونه ام و بابام و مامانم هم بیرونه بیام اینجا بنویسم و خودم رو راحت کنم همس می خواستم بیام اینجا بنویسم ولی نمیومدم چون نمی دونستم چی بنویسممممممممممممممممم

هه ههه ههههه هه هه هههه🥵🥵🥵🥵🥵 ( نفس کشیدن🥵 )

یه جاهایی رو اشتباه نوشتم چون به صفحه نگاه نمی کردم و فقططط تایپ می کردم

حتی نقطه هم نذاشتم!!!

.

.

.

.

راستی لطفا یکم پیشنهاد بدین که درمورد یه چیزی بنویسم. ممنون و خداحافظ



تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ | 23:19 | نویسنده : فاطمه حورا |

داستان حنانه و معجزه ی گل قسمت ششم ( قسمت آخر )

اما مریم گفت:«حالش خوب شده!» چی؟ کدام گل را می گوید؟ اوه! این که یک گل دیگر است! واقعا خوشحالم که اشتباه می کردم و یک گل دیگر را دیدم. چشمانم برق زده اند.داد زدم:«حالش خوب شده!» حتی ریحانه هم خوشحال شد. مریم:«از الان به بعد هر وقت گل بی حالی رو دیدیم براش دعا می کنیم.» همه قبول کردیم. البته از نظر من کمی حرف بیخودی است، ولی نشان نمی دهم. همه باهم با ذوق، هیجان و کلی خوشحالی برگشتیم و با ذوق به مادر هایمان ماجرا را گفتیم.

این قسمتش خیلی کم بود از داستان خوشتون اومد؟ امیدوارم خوشتون اومده باشه.

چون تموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم شد ولی به زودی می خوام رو یه داستان دیگه کار کنم منتظر باشید. خداحافظظظظظظ


موضوعات مرتبط: داستان حنانه و معجزه ی گل

تاريخ : یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ | 22:54 | نویسنده : فاطمه حورا |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.